فريده اجرايي – استان بوشهر – مربي ادبي مركز جم – قالب اثر : داستان

 

مرد ها گريه نمي كنند

 

عرق كرده اي ، كف دست هايت هم تاول زده است . اما بايد هر طور شده تا ظهر تمامش كني .  دهانت خشك شده است . دلت مي خواهد از توي اين چاله در بيايي و بروي زير آن درخت كنار پياده رو و يك نوشابه ي تگري خنك بخوري . اما عصمت خان چار چشمي مواظب توست تا يك وقت كم كاري نكني . خودش كناري ايستاده و با موبايلش كه تازه خريده ور مي رود .

-«ها...يوسف ، چته ، چرا خشكت زده يالا ديگه ، بجنب ..» شكم گنده اش را انداخته جلو و كمربند ش را روي شكمش سفت مي كند .

دسته ي كلنگ توي دستت عرق كرده ، دستت را با شلوارت خشك مي كني و زمين را مي كني . زمين سفت است . عصمت خان گفته بايد يك متر زير زمين را بكني تا كابل هاي برق را زيرش كار بگذارند .

آفتاب رسيده است وسط آسمان و كله ات حسابي مي سوزد . عصمت خان داد مي زند كار تا عصر تعطيل است . همه كار را تعطيل مي كنند . توي تاول دست هايت خاك رفته و حسابي قرمز شده است.

ماشين كه مي رسد ،همه بدو سوار مي شوند و تو آخر همه روي لبه ي ماشين مي نشيني . تشباد مي خورد توي صورتت . چشمانت را مي بندي . حسابي تشنه ات شده است .

ماشين مي  ايستد . به خانه رسيده ايد . تازه بايد بروي توي صف نانوايي و نان بگيري . 50 تا نان را توي پلاستيك مي گذاري و به خانه مي روي . گوجه ها وسط تخم مرغ ها  سرخ مي شوند و جلزو ولز مي كنند . همه منتظر رسيدن نان و نوشابه هستند.

خسته اي ، دلت هواي «منتوي » مادرت را مي كند . وقتي بويش توي اتاق كوچكتان مي پيچيد .  دلت مي گيرد . صداي ترانه هاي مادرت توي گوشت مي پيچد وقتي موهاي خواهر كوچكت «آهو » را مي بافت .

*******

همه براي خوردن هول مي زنند . همه گشنه و خسته اند . بيست  تايي مي شويد . اكثرا اهل مزار شريف اند . همه براي كار آمده اند و همه مثل تو دلشان براي خانه هاي كوچكشان و زن و بچه هاي قد و نيم قدشان تنگ شده است .

 تو هم ياد گرفته اي مثل بقيه باشي . تند غذا بخوري كه گشنه نماني . و گاهي براي كار زرنگ بازي در بياوري و خودت را جلو بيندازي .

 عصمت خان براي خودش يك خانه ي جدا دارد ،خانه اش از شما دورتر است . با زن و بچه اش زندگي مي كند . زن اش هيچ وقت از خانه بيرون نمي آيد اما بچه هايش به مدرسه مي روند . باسط پسرش هم سن توست و كلاس ششم است .

 و دخترش « آينه» با آن موهاي سياه  و چشمان كشيده چقدر تو را به ياد خواهرت « آهو» مي اندازد .

«جمعه » دستي به پشتت مي زند و تو را از خيالات بيرون مي آورد . « كجا سير مي كني يوسف ؟ اينقدر در خودت نباش . پول هايت كه جمع شد يكسر به مادرو خواهرت در افغانستان بزن . »

يادت مي افتد كه با چه زحمتي خودت را به مرز ايران رسانده بودي . مادرت از پشت روبنده ي  آبي اش ، آرام آرام اشك مي ريخت . و تو چقدر دلت مي خواست بغضت را يكجا بدهي بيرون و گريه كني .

اما به مادرت قول داده بودي كه بعد از پدرت مرد خانه باشي ، مرد ها كه گريه نمي كنند .

صداي بوق ماشين تو را از جا پراند . بايد به سر كار بر مي گشتي . خسته بودي و دلت مي خواست چشمانت را روي هم مي گذاشتي و يك چرت مي زدي . اما همه براي سوار شدن بيرون رفتند و تو هم .

هنوز هوا گرم بود . خيابان خلوت بود و كركره ي مغازه ها يكي يكي بالا مي رفت .

عصمت خان توي سايه ي يك درخت ايستاده بود و با چوب باريكي دندان هايش را خلال مي كرد . دندان سمت چپش بود كه توي نور برق مي زد . شايد طلا بود . شايد هم نقره .

چاله ها تقريبا تمام شده اند . يك نفر با لباس هاي آبي سر هم به شما نزديك مي شود . به چاله ها نگاه مي كند و با موبايلش به يك نفر ديگر گزارش مي دهد . بعد به طرف عصمت خان مي رود و مقداري پول به او مي دهد .

خورشيد غروب كرده است . چند پسر موتور سوار در حالي كه  بلند بلند مي خندند از كنار شما رد مي شوند . دوباره برمي گردند و از كنار تو لايي مي كشند و داد مي زنند . « هي ، افغاني ...» از روي چاله ها رد مي شوند و خاك ها را پخش مي كنند توي صورتت . مي خواهي جلو يشان را بگيري . داد مي زني « چيكار مي كنيد ؟ نكنيد ... » چند نفر مي آيند و دخالت مي كنند يكي از پسر ها يقه ات را مي گيرد و تو را پرت مي كند توي يكي از چاله ها . و بعد به سرعت دور مي شوند . جمعه دستت را مي گيرد و تو را مي كشد بيرون . زانويت زخمي شده است . بغض كرده اي و نمي تواني حرف بزني ، گوشه ي لباست پاره شده و دست چپت حسابي درد مي كند . دلت مي خواهد گريه كني ، اما به ياد حرف مادرت مي يافتي ، مرد ها كه گريه نمي كنند .

عصمت خان جلو مي آيد و نگاهي به تو مي اندازد . -«درگير نشويد . هر كار كردند شما چيزي نگوييد . اگر اتفاقي بيافتد هيچ كس طرف شما را نمي گيرد . مي فهميد ؟ » سرت را تكان مي دهي . 

عصمت خان پول ها را مي شمرد و بين همه قسمت مي كند . نگاهي به تو مي اندازد . و چند اسكناس هزاري بر روي پول ها مي گذارد . -«يوسف تو امروز خيلي خوب كار كرده اي ..» دندان طلايش برق مي زند ، و ريش هاي كم پشتش را با دست چپش مي خاراند .

هوا حسابي تاريك شده است . اذان مي گويند . نسيم خنكي مي وزد و پشت گردنت خنك مي شود . دلت مي خواهد به يكي از اين مسجد ها بروي و نمازت را آنجا بخواني . بعد دعا كني كه هر چه زودتر مادر و خواهرت آهو را ببيني . دعا كني كه زود پول هايت جمع شود تا مجبور نشوي اين جا كار كني و برگردي به مزارشريف توي خانه ي گلي كوچكتان كه دور تا دورش را مادرت آينه هاي طاووسي قدي چيده بود و هميشه بوي غذاهاي خوشمزه اي را مي داد كه مادرت مي پخت .

اما مي ترسي ، اگر دوباره سرو كله ي آن پسر ها پيدا شود و ترا كتك بزنند . اگر حتي به خودت و پدرت فحش بدهند نمي تواني جوابشان را بدهي . به گلدسته هاي طلايي مسجد و لامپ هاي سبز پر نورش نگاه مي كني . دلت مي خواهد همانجا بنشيني و به گلدسته ها نگاه كني . همه رفته اند و تو اصلا حواست به اطراف نبوده است . نمي داني كي اشك هايت سرازير شده اند . تند تند صورتت را پاك مي  كني . تو نبايد گريه كني ، مردها كه گريه نمي كنند . راه مي يافتي بايد به خانه برسي .

عصمت خان گفته است . جاهاي خلوت تنها نبا شيد . قدم هايت را تند تر مي كني ، به خانه كه مي رسي . همه منتظر تواند . جمعه صورتت را ميان دستهاي زمخت و خسته اش مي گيرد . « يوسف كجا بودي . نگرانت شديم . امشب « منتو » درست كرده ام . مي دانستم كه دوست داري . برو دست  و رويت  را بشور .» دست هاي جمعه هم تاول  زده بود . مثل دست هاي تو . و زير تاول ها خاك رفته بود . خاك و سيمان . بوي  «منتو» توي  اتاق پيچيده بود . مثل دستپخت مادرت. وقتي روبنده ي آبي اش را كنار مي زد . و با چشمان سياهش به تو لبخند مي زد .

 

 

پايان

 

 

اوست مانا

 

شبي برگرد و با بغض غريب غربتم سر كن

عطش مي پرورم  در ديده جاي اشك باور كن

شبي رفتي  و در باغ دلم پاييز پاشيدي

شبي برگرد و دل را باغي از گل هاي باور كن

 

لبخند ها  ماندگارند و چشم ها دروغ نمي گويند . سادگي چشماهايت بهار را ميهمان دل هاي پاييزي مان مي كرد .

نبودنت را باور نكرده ايم  و سردي دستانت را پاييز به بهانه آورده ايم .

كاش لحظه اي چشم مي گشودي تا « غوغاي اقيانوس  » را در آرامش چشمانت دوباره مي يافتيم .

«آفرينش هاي ادبي مركز جم  »  درگذشت نابهنگام شاعر آبي ها  «خليل عمراني »را به خانواده بزرگوارشان تسليت عرض نموده و براي ايشان از خداوند منان صبري جميل خواستار است .

ما را در اندوه غريبانه خود شريك باشيد .

              

                                       آفرينش هاي ادبي مركز جم                                                   

 

سلام بر  حسین

شرمنده ام ...

از لب های خشک و تاول زده ی علی اصغر شرمنده ام . از زبان ترک خورده ی علی اکبر و از روی عباس و حسین شرمسارم .

مرا رها کنید ... ای دشمنان خدا . ای سنگ دلان تاریخ .

رهایم کنید تا  در زیر تابش خورشید از شرم بخار شوم و از هستی محو گردم .

چرا مرا بهانه کرده اید؟ چرا پستی و حقارت خودتان را در زیر قطرات من پنهان کرده اید .

عباس مرا ببخش . تو مرا می نگری ...تو مرا می خواهی و می یابی ام . اما چه حیف ...

چقدر دلم می خواست حداقل یک جرعه ام ذره ای از زبان خشک و ترک خورده ات را لمس کند . و گلوی آتشین ات را خنک .

اما تو مرا پس می زنی و من با شوق با تو همراه می شوم شاید علی اصغر اندکی گریه اش آرام بگیرد . شاید که این بار وقتی از خواب معصومانه اش بیدار شود من در کنارش یاشم . اما نه ...

باز هم سهم من ریختن و پاشیده شدن روی خاک های خون آلود است و بس ...

باز سهم من شرمساری برای یک عمر تاریخ است . باز سهم من ناکامی و در راه ماندن است .

گلوی کوچک علی اصغر از خون سیراب می شود .

و عباس در قطرات پاک خونش غرق می شود .

 حسین سیراب تر از همیشه .

و آب چقدر حقیر می شود ...و من شرمگین تر از همیشه ... 



 

 

 

 


 

وقتي كه درخت ها عاشق مي شوند .

پدر مي گويد پاييز است و مادرم مي گويد فصل خانه تكاني درخت هاست . ولي من مي گويم درخت ها عاشق شده اند .

بازي باد و رنگ . بازي رنگهاي قرمز ،زرد و نارنجي ... بازي آسمان و ابر هاي گاه و بي گاه و شايد دلتنگي آسمان و باران هاي ناگهان .

وقتي دلت گرفته است وقتي پنجره را باز مي كني و نسيمي سرد موهايت را به بازي مي گيرد . و رقص برگ ها بازي هر روزه ي زندگي را برايت باز گو مي كنند . درخت ها عاشق شده اند .برگ هايشان را به دست باد سپرده اند وشاخه هايشان  با هر نسيم كوچكي در هوا مي رقصند . بازي غريبي ست .

پاييزكه مي شود ،بايد انار ها را يكي يكي بچيني . ودانه هاي ياقوتي اش را خوب ببويي . و در شفافيت رنگ هايش غرق شوي .

پاييز كه مي شود بايد صورتت را رو به آسمان بگيري تا قطرات درشت باران صورتت را نوازش كنند .

پاييز كه مي شود بايد برگ ها را يكي يكي برداري و در دفتر خاطراتت به يادگار بگذاري . برگ ها را نوازش كني و بر روي رنگهاي پريده اش دست بكشي .

بايد مثل درخت ها عاشق شوي . تا درد را حس نكني تا وقتي كه برگ ها يكي يكي از بدنت جدا مي شوند آرام آرام انها را به دست باد بسپري .

بايد مثل درخت ها عاشق بود...

 

وداع

«رومینا»

روز خیلی گرمی بود عرق از پیشانی ام سرازیر بود . همانطور که عرق پیشانی ام را پاک می کردم گفتم :«یاسی به نظرت امروز روز خیلی گرمی نیست ؟» نگاهم که به یاسی افتاد خنده ام گرفت ولی سعی کردم خنده ام را قورت بدهم چون یاسی به طرز خنده داری صورتش سرخ شده بود همانطور که با مجله ای خودش را باد می زد گفت:«آره امروز روز خیلی خیلی گرمیه !»

همیشه سوالم این بود که چرا یک کولر یا حداقل یک پنکه در کلاس های درس ما نیست . روزانه تعداد زیادی از بچه ها حالشان بد می شد و تا چند روز نمی توانستند به مدرسه بیایند همین طور که در فکر فرو رفته بودم ناگهان با صدای یاسی به خود آمدم . -«رومینا به چی فکر می کنی ؟»-«هیچی ...»

 روز های آخر بود. مدرسه ها تمام می شد وچند روز دیگر امتحانات هم تمام می شد . ولی با تمام شدن امتحانات یاسی هم می رفت کانادا .

خیلی ناراحت بودم . چون سال دیگر یاسی نبود . یک جور احساس دلتنگی داشتم . سعی می کردم به رویش نیاورم چون یاسی گفته بود که چیزی از این بابت به او نگویم چون خود او هم ناراحت بود . سعی می کردیم روز های آخر را بیش تر با هم باشیم فقط سه امتحان دیگر مانده بود تا امتحانات تمام شود .

«یاسی»

اون روز رومینا خیلی توی فکر بود . ازش که پرسیدم چرا توفکری جوابش فقط هیچی بود . ولی من حدس زده بودم که فکرش چیست و فکرش را خوانده بودم . تنها فکرش رفتن بود من هم خیلی خوشحال نبودم ولی مادر و پدرم می گفتند که باید به کانادا برویم و آنجا تحصیلاتم را ادامه بدهم همیشه در خانه ی ما بحث این بود که یاسی دبیرستان نباید در ایران باشد ولی من همیشه مخالفت می کردم چون نظرم این بود که اگر خوب درس بخوانم می توانم در بهترین دانشگاه های ایران تحصیل کنم ولی خانواده ام این عقیده را نداشتند ناگهان رومینا بی مقدمه پرسید : یاسی چرا داری میری ؟چرا میخوای منو تنها بذاری و بری ؟چرا ؟ چرا ؟چرا؟ نمی دونستم چه جوابی به رومینا بدم سعی می کردم بحث رو عوض کنم و گفتم :«راستی رومینا میای امروز بریم استخر ؟»

«رومینا»

تا اومدم به یاسی بگم که چرا بحث رو عوض می کنی برگه های امتحان اجتماعی را آوردند . دلهره ای به دلم افتاد همیشه زمانی که برگه های امتحانی را می خواستند توزیع کنند همینطور می شدم . با صدای بلندی گفتند : همه سر جای خود بنشینند . یاسی از من خداحافظی کرد و گفت :«بعد از امتحان در حیاط منتظرم می ماند .» برگه ها شروع به توزیع شدند . چشمم به شماره صندلی ام که افتاد عدد ۵۴را نشان می داد. میزم نسبت به صندلی های دیگر جای خوب و خنکی بود . امتحان شروع شد. ساعت ۱۱:۰۵ شروع کردیم ۵۰دقیقه وقت داشتیم امتحان راحت بود . ومن هم خیلی خوب امتحانم را دادم . پالتویم را برداشتم و جامدادی ام را بستم و برگه ام را دست مراقب دادم تازه متوجه شدم که یاسی هنوز بیرون نرفته و در حال فکر کردن بود چشمکی زدم زدم و با اشاره ای به او فهماندم که منتظرش نمی مانم .و به خانه می روم . سرش را تکان داد. در را باز کردم با صدای قیژ قیژ در همه ی بچه ها سرشان را بالا آوردند .

«یاسی»

بعد از اینکه صدای قیژ قیژ در که رومینا بازش کرد و همه را از جا پراند خیلی ناراحت شدم . دیگر تمرکزی روی امتحان نداشتم البته تقریبا تمام شده بود . ولی خیلی ناراحت بودم که چرا  رومینا  منتظرم نمانده .

برگه ام را مروری کردم و آنرا به مراقب دادم و در را آهسته باز کردم که صدای قیژ قیژش بچه ها را نپراند .

به طرف خانه راه افتادم در طول را ه خانه همه اش فکر میکردم که حتما رومینا به خاطر سلامی که جواب نداده بودم ناراحت است به خانه که رسیدم بعد از استراحتی کوتاه آماده خواندن امتحان فردا شدم .

فردا امتحان املا داشتیم و بعد از ان یک امتحان دیگر با قی می ماند . یعنی فقط یک روز دیگر رومینا را می دیدم یعنی وداع آخر .

«رومینا »

دو روز گذشت ...انگار که خواب می دیدم . امتحان را دادیم زمان خداحافظی با یاسی فرا رسید . بعد از امتحان در حیاط منتظر من مانده بود . هر دو ساکت بودیم . آن روز از مادرم اجازه گرفته بودم که بیشتر در مدرسه بمانم تا شاید با یاسی بیشتر باشم . با هم به پارک برویم . چون به هر حال بهترین و نزدیک ترین دوستم داشت می رفت .و من دیگر او را نمی دیدم .

یاسی پرسید : رومینا عصر می یایی آخرین وداعمون رو بریم استخر ؟ سری تکان دادم که را ضی هستم. نمی توانستم حرف بزنم بغض کرده بودم اگر کلمه ای به زبان می آوردم بغضم می ترکید و گریه ام می گرفت و اگر گریه ام می گرفت دیگر به این راحتی ها بند نمی آمد . ثانیه ها به سرعت می گذشت و به همراهش ساعت هم جلوتر  می رفت . انگار که ان روز سا عت با ما مسابقه گذاشته بود .

«یاسی »

تا چشم روی هم گذاشتیم . عصر شد . به رومینا زنگ زدم و گفتم که حاضر است بیاید بریم استخر . او هم قبول کرد . بعد از مدتی همدیگر را در رختکن استخر پیدا کردیم . دوش گرفتیم و به استخر رفتیم مدت سانش کم بود . ۱ ساعت و ۵ دقیقه . البته ما کمی دیر امده بودیم . در هر صورت وارد استخر شدیم به قسمت کم عمق رفتیم . قسمت کودکان دیگر به درد ما نمی خورد . بعد از کمی بازی و مسابقه در اب کنار استخر نشستیم . و حرف زدیم . رومینا خیلی صحبت نمی کرد . انگار که از دست من ناراحت بود . همه اش برای خودش شنا می کرد و گاهی اوقات هم می دیدم که ناگهان در اب نیست . و متوجه می شده که تنهایی به سونا و جکوزی رفته و به من خبر نداده . با بی تفاوتی پرسید : فردا کی می رین . ؟ تعجب کردم حتی ذره ای احساس در صدایش دیده نمی شد . ذره ای بغض یا حتی دلتنگی . گفتم : فردا بعد از ظهر . همه وسایلمون رو فروختیم . فقط چند تا تیکه دکوری و چیز های کوچیک مونده که با خودمون می بریم .

«رومینا »

به یاسی پیشنهاد کردم که برویم . با تعجب گفت که چرا به این زودی؟  ولی من اصرار کردم . بعد از اینکه آماده شدیم وقت خداحافظی بود . جالب شده بود .خداحافظی در استخر یعنی در واقع در رختکن استخر .

وقتی همدیگر را در آغوش گرفتیم هر دویمان بغض کردیم . و گریه مان گرفت . بعد از یه عالمه گریه و صحبت دیگر دیر شده بود . حتی استخر هم خالی شده بود . زنگ زدم به مادرم . که بیایند دنبالم . دلم نمی خواست که بروم ...کاش می شدباز هم با یاسی در استخر بمانیم . ..

«یاسی»

فردا صبح تاکسی دم در منتظر بود . ساک ها را برداشتیم و به طرف فرودگاه به را ه افتادیم .

پروازمان به مقصد تورنتو بود . بعد از گرفتن بلیط ها وارد پرواز شدیم . نمی خواستم بروم. انگار نمی توانستم وارد هواپیما بشوم انگار پاهایم قفل شده بود . تعداد زیادی  مسافر پشتم منتظر بودند . می خواستم از پله های هواپیما بروم پایین اما نمی شد . ناگهان با صدای اعتراضی از پشتم احساس فشار کردم و ناخوداگاه وارد هواپیما شدم . و با تردید به مهماندار هواپیما نگاه کردم ...

«رومینا »

تا یک ماه از یاسی خبری نشد . قرار بود زمانی که به تورنتو رفت برایم شماره اش را بفرستد . ولی هیچ خبری نشد . نمی دانم چرا دیگر نتوانستیم با هم ارتباط برقرار کنیم . . ولی من هیچ وقت خاطره روزهای زیبای دوستی ام را با یاسی فراموش نمی کنم . و به یاد گذشته ها و قهر هایمان خنده ام می گیرد . ...

الان ۱۰ سال از آن موقع می گذرد . و من کم کم دارم پزشک دارو ساز می شوم . اما هنوز نتوانسته ام خاطره ی یاسی را فراموش کنم . ..       

 

رومینا طاهری - ۱۳ ساله

مرد پاییزی

صدای خش خش برگ های پاییزی خوش آمد به فصل پاییز بود . انتهای ستون فقرات خسته اش با نیمکت های پارک آشنا بود. باد خنک پاییزی در مغز استخوان هایش نفوذ می کرد . حصیر کهنه ای بر روی دوشش بود که هزاران سوراخ داشت .آن روز از سطل زباله پیدا کرده بود . برای او حصیر کهنه ای به حساب نمی آمد آن حصیر کهنه انگار پتوی پشمین ابریشمی بود که بر رویش انداخته بود . و زیر لب خدا را شکر می کرد .

صدای خش خش برگ ها را که می شنید جان تازه ای می گرفت . با خود فکر کرد: خدایا چقدر زندگی خوب است . هیچ کس در پارک نبود فقط خودش بود و خدایش که با هم درد دل می کردند آنچنان گرم راز و نیاز با خدا شده بود که لرزیدن بدنش را فراموش کرده بود . آنچنان با ذوق و شوق صحبت می کرد که انگار کسی کنارش نشسته بود و جوابش را می داد . وقتی کسی از کنارش رد می شد با چشم های وحشت زده او را نگاه می کرد همه به چشم یک دیوانه به او نگاه می کردند . همه آنها یک سوال در چشم های نگرانشان بود که او با چه کسی صحبت می کند .

کم کم شب دامن سیاهش را بر روی زمین پهن می کرد و پارک هم خلوت تر می شد چیزی برای خوردن نداشت می خواست برود تا ببیند شاید تکه ساندویچی روی زمین پیدا کند ولی پاهایش جان نداشت هم گرسنگی و هم سرما به او فشار می آورد . سعی می کرد بخوابد تا حداقل گرسنگی و سرما از یادش برود . با این فکر به خواب رفت که شاید زمانی او هم صاحب خانه بزرگی شود و همانند انسان های ثروتمند غذاهای لذیذ بخورد و لباس های گران قیمت بپوشد . دیگر چشم هایش سنگین شده بود کم کم به خواب عمیقی فرو رفت .

صبح فردا وقتی خورشید از زیر دامن شب طلوع کرد دیگر صدایی از مرد نمی آمد دیگر نفس نمی کشید آری با آمدن پاییز او هم به خواب ابدی فرو رفت .

 

رومینا طاهری

۱۳ ساله

آسمان سیاست به سیاهی پرهای کلاغ . به سیاهی نوک مدادی که تازه متولد شده است . مادر شب چادر سیاهش را روی زمین انداخته است . نسیم آرامی می وزد و برگ های مخملی شکل درختان را نوازش می دهد و نهال هایی که با حسرت به درختان نگاه می کنند .

پارس های پشت سر هم سگ های بی خانمان . ماه پشت ابر های سیاه وحشی پنهان شده و در انتظار کسی است که واسطه آن شود تا با ابر آشتی کند همیشه باد واسطه ی آن ها می شود . کسی چه می داند میان رابطه درختان بلند قامت با نهال های کوچک بی خار چیست .

برگ های پر از آب و تنه ی پر از آوند و ریشه های پر از خاک . خاک های ترک خورده و بی درخت را با درختان سر به فلک کشیده ی آسمان یکی می دانی . صدای زوزه ی گرگ را با صدای پارس سگ های بی خانمان برای گرفتن یک تکه نان یکی می دانی . سنگ های سفت و خاک های نرم و علف های خاردار را یکی می دانی .

راستی چقدر مهم است . مهم آن است که ابر و باد و ماه و خاک و سنگ همه به دستور یکی است و او به دستور هیچ کس .

 

مینا پور قاسمی

۱۲ ساله

برای جان نثاریت واژه ای نمی یابم پس بی مقدمه آغاز می کنم کلام عشقی را که قرار است با قلبی لبریز از عاشقی و صداقت برایت بنویسم .

نمی دانم چطور پاسخ گوی تمام مهربانی های بی پایانت باشم . گیج و سرگردانم که چطور مهرو محبت همراهان را از قلب پاکت بیرون کردی و تنها با قلبی که سرشار از خلوص و ایمان به معبودت بود به سوی عرش اوج گرفتی . رفتی اما بدان من و تمام ملت ایران موفقیت و سر بلندی این کشور را مدیون و مرهون خون گرمی می دانم که چه بی رحمانه بر زمین جاری شد  ولی دشت های این دیار را با صداقت و فداکاری آبیاری کرد تو همان شهید ظاهرا گمنامی هستی که معراج پر نور الهی را به دنیای تیره و تار امروز ترجیح دادی به امید روزی که بتوانم در کنار تو و خشنود از ادامه ی راهت باشم .

 

سیده فاطمه حسینی -مرکز فرهنگی هنری جم

به بهانه ی سوم خرداد سالروز آزاد سازی خرمشهر

دل نوشته ای برای شهید گمنام

 

تو از خاکی و منم از خاک . اما تو خاک وجودت گرانبها و با ارزش است . آری شاید تو گمنام باشی اما یاد و خاطرت در ذهن ما زنده است . اگر ایثار و حماسه های تو نبود شاید امروز من و امثال من به این سادگی و راحتی در این سرزمین که خاکش برگرفته از خاک تو است نمی زیستیم .

حال که می اندیشم می بینم سیاهی چادری که امروز بر سر دارم از سرخی خون شماست کاش من هم آن زمان در میان شما بودم و خداوند کمی از آن ایثار و شجاعتی که در وجود که در وجود شما آفریده بود در من نیز می آفرید .

شما که ققنوس وار پر کشیدید و در آسمان بی کران هستی عشق را فریاد کشیدید .

 

فاطمه عسکری -مرکز فرهنگی هنری جم

 

برای تو و خاطرات آبی کودکیمان

شعر هایت را گذاشته ام جلوی خودم . چقدر آشنایند . مثل یک خاطره محو اما شیرین . و غرق می شوم در دنیای قشنگ شعر هایت در سطر سطر واژه ها . وزن ها را گم می کنم . بغض می کنم و کلمات را تار می بینم .

عکست را گذاشته ام جلوی خودم . به چشم هایت نگاه می کنم . نه .. نمی شناسمت . چقدر غریب شده ای . چقدر برایم نا آشنا شده ای . می بویمت .. می بوسمت ...نه به خاطر نمی آورم بوی آشنایی مشامم را نوازش نمی دهد .

به خودم می گویم یعنی دنیا اینقدر کوچک بوده و من نمی دانستم . به خودم می گویم دزدیدن قلب ها اینقدر راحت است که در هیچ کجا حتی برایش جریمه ای نوشته نمی شود .

دزدیدن جرم است . حتی اگر برای گرمی دستان تو باشد . حتی اگر نامش را عشق بگذاریم .

کاش کلمات اینقدر ساده همه چیز را روی دایره نمی ریختند .. کاش می شد همه چیز را نوشت . بگذار همه بفهمند .. بگذار دلتنگی هایم لو برود . بگذار بهانه ی گریه هایم آشکار شود . دیگر مهم نیست . وقتی تو نباشی  وقتی قرار است با خاطره ات دلتنگتر بشوم دیگر چه فرقی می کند .

خاطره هایی که دیگر کهنه شده اند رفته اند لای ورق های زرد آلبوم جا خوش کرده اند . اما کاش شعر هایت را نداشتم . کاش کتاب شعرت را جایی میان بودن و نبودن قایم کنم . شاید فراموش کنم همه چیز را .

گویی که در همان زمان های کودکی و نوجوانی ام مانده ای ... یعنی می شود ؟