فريده اجرايي – استان بوشهر – مربي ادبي مركز جم – قالب اثر : داستان
مرد ها گريه نمي كنند
عرق كرده اي ، كف دست هايت هم تاول زده است . اما بايد هر طور شده تا ظهر تمامش كني . دهانت خشك شده است . دلت مي خواهد از توي اين چاله در بيايي و بروي زير آن درخت كنار پياده رو و يك نوشابه ي تگري خنك بخوري . اما عصمت خان چار چشمي مواظب توست تا يك وقت كم كاري نكني . خودش كناري ايستاده و با موبايلش كه تازه خريده ور مي رود .
-«ها...يوسف ، چته ، چرا خشكت زده يالا ديگه ، بجنب ..» شكم گنده اش را انداخته جلو و كمربند ش را روي شكمش سفت مي كند .
دسته ي كلنگ توي دستت عرق كرده ، دستت را با شلوارت خشك مي كني و زمين را مي كني . زمين سفت است . عصمت خان گفته بايد يك متر زير زمين را بكني تا كابل هاي برق را زيرش كار بگذارند .
آفتاب رسيده است وسط آسمان و كله ات حسابي مي سوزد . عصمت خان داد مي زند كار تا عصر تعطيل است . همه كار را تعطيل مي كنند . توي تاول دست هايت خاك رفته و حسابي قرمز شده است.
ماشين كه مي رسد ،همه بدو سوار مي شوند و تو آخر همه روي لبه ي ماشين مي نشيني . تشباد مي خورد توي صورتت . چشمانت را مي بندي . حسابي تشنه ات شده است .
ماشين مي ايستد . به خانه رسيده ايد . تازه بايد بروي توي صف نانوايي و نان بگيري . 50 تا نان را توي پلاستيك مي گذاري و به خانه مي روي . گوجه ها وسط تخم مرغ ها سرخ مي شوند و جلزو ولز مي كنند . همه منتظر رسيدن نان و نوشابه هستند.
خسته اي ، دلت هواي «منتوي » مادرت را مي كند . وقتي بويش توي اتاق كوچكتان مي پيچيد . دلت مي گيرد . صداي ترانه هاي مادرت توي گوشت مي پيچد وقتي موهاي خواهر كوچكت «آهو » را مي بافت .
*******
همه براي خوردن هول مي زنند . همه گشنه و خسته اند . بيست تايي مي شويد . اكثرا اهل مزار شريف اند . همه براي كار آمده اند و همه مثل تو دلشان براي خانه هاي كوچكشان و زن و بچه هاي قد و نيم قدشان تنگ شده است .
تو هم ياد گرفته اي مثل بقيه باشي . تند غذا بخوري كه گشنه نماني . و گاهي براي كار زرنگ بازي در بياوري و خودت را جلو بيندازي .
عصمت خان براي خودش يك خانه ي جدا دارد ،خانه اش از شما دورتر است . با زن و بچه اش زندگي مي كند . زن اش هيچ وقت از خانه بيرون نمي آيد اما بچه هايش به مدرسه مي روند . باسط پسرش هم سن توست و كلاس ششم است .
و دخترش « آينه» با آن موهاي سياه و چشمان كشيده چقدر تو را به ياد خواهرت « آهو» مي اندازد .
«جمعه » دستي به پشتت مي زند و تو را از خيالات بيرون مي آورد . « كجا سير مي كني يوسف ؟ اينقدر در خودت نباش . پول هايت كه جمع شد يكسر به مادرو خواهرت در افغانستان بزن . »
يادت مي افتد كه با چه زحمتي خودت را به مرز ايران رسانده بودي . مادرت از پشت روبنده ي آبي اش ، آرام آرام اشك مي ريخت . و تو چقدر دلت مي خواست بغضت را يكجا بدهي بيرون و گريه كني .
اما به مادرت قول داده بودي كه بعد از پدرت مرد خانه باشي ، مرد ها كه گريه نمي كنند .
صداي بوق ماشين تو را از جا پراند . بايد به سر كار بر مي گشتي . خسته بودي و دلت مي خواست چشمانت را روي هم مي گذاشتي و يك چرت مي زدي . اما همه براي سوار شدن بيرون رفتند و تو هم .
هنوز هوا گرم بود . خيابان خلوت بود و كركره ي مغازه ها يكي يكي بالا مي رفت .
عصمت خان توي سايه ي يك درخت ايستاده بود و با چوب باريكي دندان هايش را خلال مي كرد . دندان سمت چپش بود كه توي نور برق مي زد . شايد طلا بود . شايد هم نقره .
چاله ها تقريبا تمام شده اند . يك نفر با لباس هاي آبي سر هم به شما نزديك مي شود . به چاله ها نگاه مي كند و با موبايلش به يك نفر ديگر گزارش مي دهد . بعد به طرف عصمت خان مي رود و مقداري پول به او مي دهد .
خورشيد غروب كرده است . چند پسر موتور سوار در حالي كه بلند بلند مي خندند از كنار شما رد مي شوند . دوباره برمي گردند و از كنار تو لايي مي كشند و داد مي زنند . « هي ، افغاني ...» از روي چاله ها رد مي شوند و خاك ها را پخش مي كنند توي صورتت . مي خواهي جلو يشان را بگيري . داد مي زني « چيكار مي كنيد ؟ نكنيد ... » چند نفر مي آيند و دخالت مي كنند يكي از پسر ها يقه ات را مي گيرد و تو را پرت مي كند توي يكي از چاله ها . و بعد به سرعت دور مي شوند . جمعه دستت را مي گيرد و تو را مي كشد بيرون . زانويت زخمي شده است . بغض كرده اي و نمي تواني حرف بزني ، گوشه ي لباست پاره شده و دست چپت حسابي درد مي كند . دلت مي خواهد گريه كني ، اما به ياد حرف مادرت مي يافتي ، مرد ها كه گريه نمي كنند .
عصمت خان جلو مي آيد و نگاهي به تو مي اندازد . -«درگير نشويد . هر كار كردند شما چيزي نگوييد . اگر اتفاقي بيافتد هيچ كس طرف شما را نمي گيرد . مي فهميد ؟ » سرت را تكان مي دهي .
عصمت خان پول ها را مي شمرد و بين همه قسمت مي كند . نگاهي به تو مي اندازد . و چند اسكناس هزاري بر روي پول ها مي گذارد . -«يوسف تو امروز خيلي خوب كار كرده اي ..» دندان طلايش برق مي زند ، و ريش هاي كم پشتش را با دست چپش مي خاراند .
هوا حسابي تاريك شده است . اذان مي گويند . نسيم خنكي مي وزد و پشت گردنت خنك مي شود . دلت مي خواهد به يكي از اين مسجد ها بروي و نمازت را آنجا بخواني . بعد دعا كني كه هر چه زودتر مادر و خواهرت آهو را ببيني . دعا كني كه زود پول هايت جمع شود تا مجبور نشوي اين جا كار كني و برگردي به مزارشريف توي خانه ي گلي كوچكتان كه دور تا دورش را مادرت آينه هاي طاووسي قدي چيده بود و هميشه بوي غذاهاي خوشمزه اي را مي داد كه مادرت مي پخت .
اما مي ترسي ، اگر دوباره سرو كله ي آن پسر ها پيدا شود و ترا كتك بزنند . اگر حتي به خودت و پدرت فحش بدهند نمي تواني جوابشان را بدهي . به گلدسته هاي طلايي مسجد و لامپ هاي سبز پر نورش نگاه مي كني . دلت مي خواهد همانجا بنشيني و به گلدسته ها نگاه كني . همه رفته اند و تو اصلا حواست به اطراف نبوده است . نمي داني كي اشك هايت سرازير شده اند . تند تند صورتت را پاك مي كني . تو نبايد گريه كني ، مردها كه گريه نمي كنند . راه مي يافتي بايد به خانه برسي .
عصمت خان گفته است . جاهاي خلوت تنها نبا شيد . قدم هايت را تند تر مي كني ، به خانه كه مي رسي . همه منتظر تواند . جمعه صورتت را ميان دستهاي زمخت و خسته اش مي گيرد . « يوسف كجا بودي . نگرانت شديم . امشب « منتو » درست كرده ام . مي دانستم كه دوست داري . برو دست و رويت را بشور .» دست هاي جمعه هم تاول زده بود . مثل دست هاي تو . و زير تاول ها خاك رفته بود . خاك و سيمان . بوي «منتو» توي اتاق پيچيده بود . مثل دستپخت مادرت. وقتي روبنده ي آبي اش را كنار مي زد . و با چشمان سياهش به تو لبخند مي زد .
پايان
